تبليغاتX
قند عسل Lilian


Welcome all my Giggles friends

خوش آمدید. *
همه بخصوص دوستان فینگیلی فسقلی خودم

أنا بحبك بابا × مامان دوست دارم.

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ



کیانا
پوریاو پرنیا
پرنیان
دختر بابا و پسر مامان
دایی بهنام (جمعمون جمعه)
سارینا (دختری از بهشت)
بارمان (عشق بابا و مامان)
شایگان (قلب بابا و مامان)
پرنیان
پری (یه خاله مهربون)
یکتا
دلارا
دارا ( یه دوست مهربون)
یلدا (یه خاله مهربون)
رادین
نارگل
پرستو(یه خاله مهربون)
کیمیا
ارشیا
آرش
مانی
آرشيو پيوندهاي روزانه



2/20/2012 - 3/19/2012
12/22/2011 - 1/20/2012
9/23/2011 - 10/22/2011
8/23/2011 - 9/22/2011
7/23/2011 - 8/22/2011
5/22/2011 - 6/21/2011
4/21/2011 - 5/21/2011
2/20/2011 - 3/20/2011
6/22/2010 - 7/22/2010
4/21/2010 - 5/21/2010
3/21/2010 - 4/20/2010
2/20/2010 - 3/20/2010
1/21/2010 - 2/19/2010
11/22/2009 - 12/21/2009
10/23/2009 - 11/21/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007



آی قصه قصه قصه
special song
عمو پورنگ
Barney
all song wwooooww
smily smily
MBC 3
barbies



Daisypath Happy Birthday tickers




قند عسل Lilian


بوووووووووووووس فراوونه که لیلیان از خواهر کوچولوش میکنه ها !!!!

بهمین دیلیل بهش میگم خاله ماچی... :))


با وجوود اینکه هممون خیلی از قبل بیشتر هوای لیلیان و داریم اما متاسفانه یک کوچولو حواس پرت شده سر کلاس...  :|   و خوب با معلمش که صحبت کرد مامان فرین تنها دلیلش میتونه وجود مریهان کوچولو باشه...

کلی قربون صدقه خواهرش میره اما فکر کنم یه کم هم میریزه تو خودش...  !

آخر هفته گذشته لیلیان و بردم اسپارکیز . کلی بازی کرد و جایزه برد...یکم خرید کرد برای مدرسه اش و شام هم عشقش (مکدونالد)

مامان و مامانی و بابا و همه پر مشغله .. + یک خاله ی حسابی درب داغون ... دیگه بهتر از این نمیتونستم بگردونمش.... :))

حالا تو این اوضاع باید تو مسابقه دو مدرسه هم مقام نمیاورد...... این یکی خیلی تو روحیش تاثیر گذاشت.. 


راســــــــــــــتی... دوباره تبریک ویژه ی وبلاگی به عمــه خانم (خدیجه جون) قدم کوچولوی ناز (علی) مبارک باشــــــــــــــــــــــــه

تا باشه خبر تولد این کوچولوهای ناز باشه ایشالا.... :)

.......................................

این بلاگفا هم دیگه بلاگفا ی قدیمی نمیشه ها .........


بدرود.


تاريخ Thu 23 Feb 2012ساعت 5:55 PM نويسنده me & my aunt |


سلام

خیلی وقته پست ننوشتم اینجا...!

اما الان اومدم با خلاصه ای از روزها و هفته های اخیر لیلیان.


از تعطیلات زمستون و کریسمس و ژانویه شروع میکنم که...

حسابی خوش گذشت به لیلیان

دیدن سانتا کلوس در هتل روتانا و هدیه های خوشگلی که ازش گرفت و ماجرای عکس گرفتن لیلیان با سانتا که ( از رج زدن تو صف با عظمتی که مملو از بچه  بود ) شروع شد و میدونیم که این کارها فقط از یک ایرانی بر میاد اونم از نوع منه خالش ! :)) و اینکه اون همه هدیه از خود سانتا کفایت نکرد و شب کریسمس فرمودند من آرزوی گیفتمو از سانتا واقعی کردم صبح منتظرم ببینم چی میخواد برام میاره... هی ما هر چی میگیم برای ما عمو نوروز میاره کافیه .. اما انگار نه انگار... :|

بعدشم اسپارکیز و حسابی بازی با دوستاش و پیتزا پاپا جونزِ خوشمزه. جاتون خالی ! 

شب سال جدید میلادی هم به همراه من و مامانی و بابا و مامان نی نی تو دلیش و اینا رفتیم دیدن آتیش بازی در امارات پالاس که واقعا دیدنی بود...

خلاصه تو این تعطیلات 15 روزه تفریح زیاد بود ... فیلمهای اسمارفز ،  الوین 3 و آرثر کریسمس... که این آخری رو خودم بردمش و جاتون سبز به خودمم خیلی مزه داد :)) 

تولد لیلیان که روز 28 آذر بود هم به شادی برگذار شد به همراه دوستانش: تئو، عیسی، نیکیتا، ناتاشا و ...

حسابی از کادو هایی که از چند ماهه قبل خودش درخواست فرموده بود هم راضی بود.! مخصوصا از گودی بگ ها... !

پارک .... این رستوران و این ور اونور زیاد و به وفور.... از لیلیان برای ما 1 گشتاپو واقعی ساخته!

از مدرسه بگم که ترم و خیلی خوب سپری کرد و نمره ها عالی بودن... و میس حسابی راضی بو ازش...

و ما هم...

دیدین فستیوال علوم و هزار و یک اختراع هم خیلی جالب بود هم با اردوی مدرسه رفتن هم خودم بردمش... علاقه زیادی به علوم نشون میده...

دیگه اینکه:

مامان فرین خوردن فست فود رو در ماه 1 بار کرده! به علت اضافه وزن لیلیان!

و جانک فود ها هم کلا ممنوع اعلام شدن به شدت...

لپ کلام لیلی جون ما تو ترکه .. نــــــــــــا جور :))

و امــــــــــــا.... 

دکتر که نتیجه ی سونوگرافی مامان فرین و اشتباه اعلام کرد ووو البته به لطف خدا لیلیان امروز 22 دی ماه 1390 در ساعت 2:32 دقیقه بعد از ظهر صاحب یک خواهر دوست داشتنی شد ... به جای برادر!

یک دخمر ملوس و ناز و خوردنی :) خدا رو شکر میکنیم :*

خبرشو که به لیلیان دادیم اول حسابی شاکی شد که بیخود الان به دنیا اومده جمعه من میخوام برم بگردم !!!

:)) ... یکم هم گریه کرد و گفت که شماها شوخی میکنید !

اما به محض دیدن نی نی از این رو به اون رو شد و هی نازش کرد.. و ما خدا رو شکر کردیم باز...

البته ناگفته نماند که به محض دیدن خواهرش تو نگاه اول. کادوی آماده شده توسط مامانش و مامانیش(یک جفت گوشواره داماس و عروسک هلو کیتی) تو قنداق نینی رو دید که گفتیم برای تو آورده و اینــــا....... گل از گلستانش شکفت :))

امیدوارم همیشه با خواهرش با هم دوست و مهربون بمونن :)


 

تاريخ Fri 13 Jan 2012ساعت 1:22 AM نويسنده me & my aunt |


روزهای مدرسه و درس بسیار خوب پیش میره...

لیلیانِ طلا  1 هفته مریض شد و خونه نشین... طفلی بچه در روز 10 بار میدویید بره دستشویی

بله از اون ماجراهای گلاب به روتون و اینا ... :)

الان الحمدالله خوب شده و داره درسهای 1 هفته ای رو که عقب مونده رو تمرین مکنه...

اینروزها ما به استعداد شدیدش تو نوشتن داستان و شعر البته به زبان انگلیسی پی بردیم.

قبل تر هم مینوشت یه چیزهایی اما الان خیلی بهتر مینویسه و ما حتی گاهی انگشت به دهان میمونیم...

مثلا دیرزو در حین گردش در دبی مال و دیدن رقص آب و شام و جشن تولد دوستمون همزمان 3-4 تا شعر جالب گفت و خوند و همه تشویق :)

این 1 نمونه اش هست مینویسم اینجا:

Do you love music

well i do, if not

i even love singing

well i do, if not

i will kill you

well love it

or i beat you even

so chose one !

البته این یکم درش خشونت به کار رفته بود.. اما همون شاعر در جای دیپر فرموده اند: :))

smiley world is funny

I love it how!

very easy ok cus it makes me laugh 

and keep a wake!

aha ha i'm joking 

aha ha i'm not

aha ha i'm joking 

aha ha i'm not

with planing for the holly days

What?!!!  :)

 


تاريخ Sat 15 Oct 2011ساعت 12:38 PM نويسنده me & my aunt |


بازگشت به ابوظبی

بازگشت به مدرسه :)

خرید از هملیز و کیتی برای مدرسه . و خوشحال از اینکه رفته گرید ۳

تعریف از تهران زیاد کرده. بعضی هاش خیلی جالب هستند مخصوصا خاطره ی سیل و بارون شدیدی که تو پارک بوده و بند و بساط  پیک نیک همرو زده بهم...

از خدیجه و کاردستی ها و کارت تبریک هایی که درست کرده و ..... کلی خاطرات دیگه

تفریحات آخر هفته ای هم که دوباره شروع شده... اولیش سینما ( کارتون اسمارف ها )

کلمه ی شیرین اینروزها (  شغله بازی ) = (شعبده بازی ) :* خاله عاشق این کلمشه که نمیدونه هم اشتباه میگه...


تاريخ Sat 17 Sep 2011ساعت 1:49 PM نويسنده me & my aunt |


شنیدیم که لیلیان تو تهران به خاطر جمع کردن کوچولو ها و بازی دور خودش تولد سوری گرفته

بـــــــــــه بـــــــــــــــــــــه

چند تا عکس ... تعریف ها و خاطرات اون رو ز و سفر به تهران در سال ۹۰ بماند تا خودش برگرده واسم تعریف کنه و براش ثبت کنم...

مهراد-علیرضا-اسرا-لیلیان-کیمیا-کوروش-آرشام-مهدیار

 

کجایی عشقم که ببرم بگردونمت  :(

 

تاريخ Tue 23 Aug 2011ساعت 1:10 AM نويسنده me & my aunt |


الان ۱ ماه میشه لیلیان رفته تهران..

خاله یک عالمه دلش برات تنگ شده... عشق من...٫ اگه بدونی چقدر دوستت دارم...

امیدوارم خیلی خیلی بهت خوش بگذره

خاله ۲ روز طاقت دوریتو نداره..... خوشگل توپولم...

امیدوارم زود زود ببینمت. بوس.

تاريخ Sat 23 Jul 2011ساعت 7:43 PM نويسنده me & my aunt |


امتحان های کلاس دوم هم تموم شد به ســــــلامتی

یه ست لباس برای کنسرت پایانی امسال لازم دارن ایشون.. که خیلی خاصه...

لیلیان: مامان حتما باید تیشرتم اورنج باشه.. آخه من کَندی هستم دیگه

شلوارم هم باید دارک باشه.. و یک نقش کوچولو گوشش باشه

که به همت مامانی.. این لباس فراهم شد و مقبول افتاد...

برای خرید لباس و کفش و جینگووولیاتبرای ایران... زارا و گپ و کلیرز و گشت زد و حسابی خرید فرمود

بعد کنسرت. ایشالا سفر به ایران... البته با همراهی مامانی و باباییش ایندفعه...

 

 

تاريخ Fri 17 Jun 2011ساعت 1:49 PM نويسنده me & my aunt |


روز مادر

گل و کاردستی با سلیقه خود لیلیان و کمک من(خاله)

 

و دیشب که با خاله ها و مامانی رفته بودیم شانگریلا هتل و بازار قشنگش و سوار قایق شدیم و بستنی و خرید. به ما و لیلیان خیلی خوش گذشت جاتون خالی.

 

 

تاريخ Fri 27 May 2011ساعت 11:1 PM نويسنده me & my aunt |


ما دیروز متوجه شدیم لیلیان جــــــــان میتونند متن های فارسی رو خوب بخونن.

با اینکه عربی دارن تو مدرسه و خوب الفبای عربی و خوندن و نوشتنش رو داره یاد میگیره. اما ما باور نکردیم و گفتیم شاید داره حفظی میگه ...

تا اینکه ۱ سطر از یک کتاب فارسی رو خوند و برای تست دوباره چند کلمه نوشتیم و اونم هی خوند ....

الان از همه بیشتر خوشحال مامانیه. و بعد همه...


کلمه ی شیرین این روزها :  " خدایی" 

مثال:

۱- خدایی من اسباب بازی هارو نریختم

۲- خدایی بهت نمیاد

و ...

تاريخ Mon 16 May 2011ساعت 3:38 PM نويسنده me & my aunt |


سلام

داغووونم من دیگه الان !!!!!!

جمله ایست که هم اکنون از زبان لیلیان به گوش رسید...

حالا چرا ؟!  دخترک خونه ی ما امروز مجبور شد ۳ دفعه پشت سر هم حمام بکنه... بعد حمام تازه بچه سرش چرب شد... اولین بار بود این اتفاق افتاد !!! دنبال دلیل هستیم که یا بعلت آب هستش یا شامپو ی جدیدی که خریدن براش... خلاصه دفعه ی سوم دیگه اشک میریختااااااااا...

بگذریم...

الآن در تعطیلات ایستر (بهار) به سر میبریم...

هفته ی پیش لیلیان خواست که با من (خاله) بیاد سر کلاس هام منم بی چون و چرا قبول کردم...

(اینم بدونید که رو کلاس رفتن های من حسابی حساسه بچه و هر روز کتابهای درسی منو میخونه)

ما هم بی چون و چرا گفتیم باشه بیا با ما . و لیلیان آمد..................... خودش رو خیلی کامل برای همه معرفی کرد و تمام سوالهای استاد ما را جواب میداد و تمام همکلاسی ها به ما چپ چپ نگاه میکردند و حتما در دلشان میگفتند عجب...نمیگذارد ما حرف بزنیم سن بابا مامانش را داریم ها .... و استاد بیچاره هم بسیااااار زیاد دوستار کودک بود و هیچ نمی گفت و میخندید به زور.... بعد از (فیرست برک) ساعت تفریح اول دید که نه مثل اینکه اگر این بچه مشغول نباشد کلاس را در دست خواهد گرفت...  در این میان خاله هی خودش را میخورد و ریز تذکر میداد و هیچ...

و این شد که سوال جواب های کویز شفاهی ما را استاد لیلیان به جای استاد مطرح میکردند و ما جواب میدادیم و به ما پوینت منفی و مثبت هم میداد و استاد کیف میکرد و می گفت :یو آر اٍ گود تیچر !!

و البته این اتفاق وقتی افتاد که استاد ما کم آورده بودند  ... بله...  دست آخر هم گفتند که عجب سورپرایز خوبی بود این نیس شما باز هم بیاوریدش.... و ما :

گاز ماشین را گرفتیم و سریع به خانه آمدیم و نفسی عمیق که بالاخره تمام شد... که!

لیلیان : مامانی ای خاله فقط یه کم استیودنت خوبی است .. فقط ۴ پوینت پاسیتیو گرفت...

مامانی: قربون تو برم من لیلیان باهوشم

من:

لیلیان:  کن آی کام ویت یو اگین تومارو؟؟ و خوب خیلی قاطعانه جواب نـــــــــه دایدم اما !

مامانی . مامان فرین . خاله اسون و همه :  خوب ببرش مگه چیه بهش خوش گذشته بچه!!!!

.   بله این ماجرای من بود با لیلیان.

گشت و گردش ها به راهه دبی و ابوظبی و این ور اونور  ..."شاکلت لیشز "  هاملز " کید زانیا "  (شهر بچه ها) در دبی خیلی مورد علاقه واقع شده و شدیدا در اونجا پول خرج میکنن بابا حمد و مامان فرین.  و از دبی برای خاله ها و مامانی ۳ عدد  "لولی پاپس " آوردند

درس و مدرسه هم خوبه و خدا رو شکر عالی پیش میره .. فقط سر مشق نوشتن ها یکم مشکل وجود داره که اینجا باز میگم خدا لعنت کنه این ام بی سی ۳ رو...  صبح تا شب کارتون...

خوش زبونی های این روزها:

- خاله ... تو دیگه خیلی ولخرج شدیا ( ولخرج آخر  و زمان) دیگه نباید چیزی بخری.

- وااای چقدر داغم شده....

- مامان دبی رفتن خیلی خوبه اما برگشتن به ابوظبی خیلی بده... و ...

- اه این خاله هم هرچی من میگم تو اینترنت مینویسه همه میفهمن !!

- من : لیلیان ناخن نخوریا !      لیلیان : یادم میره !!!

و اینکه در رابطه با عنوان این پست باید بگم که اینروزها خیلی قشنگ دو دستی بشکن میزنه.

توضیح عکس ها:   سفر ایران به همراه مهراد و کیمیا در نمک آبرود، این ور اون ور تو ابوظبی و دبی، هنر نمایی لیلیان رو یخچال خونه مامانی، کار دستی به همراه خاله (من) نامه بسیار جالب لیلیان به من باز وقتی که ایران بودم و مرتب هدیه های جورواجور پست میکردم براش  و ...

و اینکه منتزر خدیجه جون هستم با قلت املای هایی که اظم میگیره

تاريخ Sat 23 Apr 2011ساعت 5:1 PM نويسنده me & my aunt |


HI  TODAY I finishd MY EXAM OF TEARM 2                                MASLAMA ,GOODBY,OROVOAR

تاريخ Thu 3 Mar 2011ساعت 9:14 PM نويسنده me & my aunt |


چطورییییییییییییید :)

دلمون خیلی هواتونو کرد... من (خاله) تو این ۷ ماهه اصلا وقت نکردم برای لیلیان پست بزارم...

ممنون همه اونهایی هستم که کامنت داده بودن. مرسی از همتون.

حالا لیلیان خودش تصمیم گرفته که بنویسه اما به انگلیسی , و یکن فرانسه چون مسلط تره.

حالا شما دوستای گلمونم اگه به انگلیسی کامنت بزارید که بتونه بخونه دیگه عالـــــــــــــی میشه.

 از ۳ سالگی لیلیان من مینوشتم از این به بعد خودش البته با کمک اینجانب.

بریم که داشته باشیم اولین پست لیلیان رو :


today i had  such fun i even had an exam. orovou

have fun

lilian    28/02/2011  

 

 

 

تاريخ Mon 28 Feb 2011ساعت 4:38 PM نويسنده me & my aunt |


به سلامتی امتحانهای خیلی خیلی مهم grade 1 تموم شدن...

طفلی بچه کلی خسته شد... یه دفعه حجم درسهاش زیاد شد و درسهای خوندنی و تمرین ها زیاد.

با اینکه بعـــــــضی وقتها مامان فرین خودشو میکشت که لیلیان دست از کارتون  بکشه و بشینه تمرین کنه اما کلا همرو با موفقیت پشت سر گذاشت.

فاجعه ترین امتحانش از نظر من فرانسه بود.  دست خط سر هم و تمرین های زیاد.. واسه لیلیان آسون بود اما واسه من که فقط بلدم تا ۱۰ بشمرم فاجعـــــه

خلاصه امتحان های ریاضی و انگلیسی و فرانسه و اسلامی و عربی و ... تموم شدن.

۳ روز آخر مدرسه هم فقط بازی میکردن و عشق و حال.

مامان فرینش سرش شلوغ بود و ما (خاله) نقشش رو به عهده گرفتیم  البته ۱۰۰ سال هم به پای مامانش نمیرسیم که !

خلاصه

۱ روز قبل از کنسرت تولد دوستش بود تو اکشن زون ( شهر بازی)  بردمش  و تمام دوستهاش هم بودن همه ی بازی ها رو سوار شدن و کلی صفا کردن...

۳ شنبه هفته ی پیش هم کنسرت پایانیشون بود مثل هر سال. با این فرق که لیلیان امسال واسه خودش خانمی شده بود...

من به جای مامان فرین با بابا محمد رفتیم... دست و هورا و تشویق و قربون صدقه..... و اینا دیگه...

۳ تا سرود خوندن... انگلیسی و عربی و فرانسه.  و باز هم مثل هر سال سرود مخصوص مدرسه رو که خوندن mity mity Giggles  اشک تو چشم معلمها و بچه ها جمع شده بود...

 همینطور سرود عربی که هر سال میخونن ...  (خلصتی سنه یا مدرستی )

تو ۳ تا سرود هم لباسهای خیلی جالبی پوشیده بودن.

(لیلیان در حال خداحافظی و دادن کادو به میس هاش )

 

بلــــه جیگر طلا ی ما هم کلاس اولش تموم شد و من بازم باورم نمیشه...

این روزها یکم با من ۱ و به ۲ زیاد شده.. سر کارتون دیدن و یکسری کارهاش.. که خوب بزرگ میشه میفهمه چقدر عاشقشم و دلم برای چشماش و وقتش میسوزه...

از وقتی تعطیل شده هر کی یه جور واسش وقت میزاره. مامانی و خاله اسون و مامانش از همه بیشتر...

از اون طرف هم بابای و دایی علی تو تهران منتظرش هستند که ایشالا میره ایران... واسه آتیش سوزوندن با کیمیا و سارا و علیرضا مثل همیشه...

استخر تو هوای گرم واسش خیلی لذت بخشه تقریبا هفته ای ۲ روز استخر و دریا میبریمش .

ه

 

آهنگ اینروزها: ina. sethelo یا به قول خود لیلیان agapy. یه آهنگ انگلیسی - یونانیه که لیلیان حفظه ماشاللا.

خوشزبونی های اینروزها :

۱- دیشب تو عروسی  دوست من (رویا) تو جمع میزی که همه دوستام بودن و هم مامانی و خاله اسون... بلند گفت:  پس کی تموم میشه این عروسی..   بچه منظورش این بود که کی عروس میاد..

۲- قبل رفتن هم وقتی دید من حاضر شدم گفت وای خیلی خوشگل شدی. گفتم مرررررسی عزیزم.. بعد گفت آره خیلی مثل من شدیااااااا !!!!...

اینم نقاشی از لیلیان:

لیلیان  و جام جهانی و وووووزووووولاااااااا 

 فعلا همتونو بوووووووووووووووووووووس ....

تاريخ Fri 25 Jun 2010ساعت 4:49 PM نويسنده me & my aunt |


 

۱- لیلیان و دوستش الی بازی میکردن.. رفتم پیششون گفتم کی بلده شعر بخونه..

لیلیان یکم نق زد که نه الان دارم بازی میکنیم همونجوری نق نقوو  چون دوستش میخوند اونم میخوند..

اول یکی یه دونه انگلیسی خوندن. بعد عربی خوندن بعد الی فرانسه خوند. نوبت لیلیان شد دو کلمه خوند و مکث کرد .. گفتم خوب.. بعدش  ..

گفت.. بعدشو بیا کنسرتم اونجا گوش کن

۲- مامان من به قلقلک حســــــاسیـــــت دارم

اینم وضع اتاقش وقتی بازی میکردن...

 

 

تاريخ Thu 20 May 2010ساعت 7:57 PM نويسنده me & my aunt |


 

شایدم غرور نه. اما نمیدونم چی...

این روزا تو هر مسابقه یا بازی ... از شکست خوردن و باختن حسابی به هم میریزه و گریه میکنه.

تو مسابقه دو تو مدرسه اول نشده اشک عالم و ریخته...

تو کلاس کاراته یکی زود تر کمربند زرد گرفته بازم اشک...حالا خیلی مونده تا به قول خودش به یلوو بلت برسه ها ! اما ..... !

من باهاش اسم فامیل بازی میکنم..    باید به زور بسوزم.. البته رعایت میکنما اما اصلا طاقت باخت نداره این بچه..

دیروز کلی باهاش حرف زدیم مامانش . مامانی و من. بابایی. اما فعلا که اینجوریه.

از یه لحاظ خوبه از چند لحاظ بد . بخصوص در آینده اش.

خدا به خیر کنه. 

تاريخ Tue 11 May 2010ساعت 1:12 PM نويسنده me & my aunt |


یه چند تا واژه ی نه چندان خوب افتاده سر زبون کوچول... هی تند تند هم میگه

نه میتونیم بگیم نگو حساس میشه بدتر میگه. نه هم میشه گفت عیب نداره

1- i dont care

2- silly

مثال:

من: لیلیان این قدر جانک فوود نخور تو ورزشکاری

لیلیان: i dont care

********************************

دیروز مدرسه باز شد دوباره...

تلفن!  بله تو مدرسه شماره رد و بدل میکنن و  روزها ۱ ساعت ۱ ساعت با هم تماس میگیرن.  عشق شماره گرفتن و پچ پچ کردن اینا منو کشتـــــــــه 

لیلیان کی بود ؟  هانا...        هانا ۲ بعد از ظهر             هانا ۴ بعد از ظهر                 هانا ۷ شب.. و همینطور برعکس قضیه...

بابایی:   بچه های امروز و نیگا !!! پشت تلفن به هم آدرس وبلاگ و وبسایت میدن... 

 

و این بود خلاصه ای از لیلیان ...  

تاريخ Mon 19 Apr 2010ساعت 10:19 AM نويسنده me & my aunt |


تعطیلات نوروز که مدرسه اینجا باز بود... اما با این حال.. لیلیان بهش خوش گذشت مخصوصا ۱۳ بدر که کلی اتیش سوزوند...

تعطیلات ایستر.... و کلی حال و حول. حله و حوله. این ور و اون ور.

رفته بودیم تور سافاری... ماشین سواریش خیلی خوب بود. جای همه خالی. به قول لیلیان: مامان الانه که دیگه پرواز کنیم...

  اخرش گفت مامان دیگه شب شده باید زود بریم که فردا هم میخوایم برم سینما و پس فردا هم سیرک...پس پس فردا شم که وایلد وادی دبی...

ما همه :.....مامانش:

دیشب هم از سینمااومده بود و کلی از آلیس در سرزمین عجایب تعریف میکرد برامون.

YAS ISLAND

PERSIAN HANDWRITE BOARD IN YAS HOTEL. YAS ISLAND

از حالا هم داره برای کیمیا ی خاله لیلا کادو و نقاشی اماده میکنه که براش بیاره.

همین الانم که دارم براش اینا رو مینوسیم ... از کلاس کاراته اومده و دوش گرفته و هی میگه چی نوشتی.. ...   

من: بچه برو لباستو ببوش...

راستی تو کاراته هم پیشرفت خوبی داشته.

 

تاريخ Sun 11 Apr 2010ساعت 7:2 PM نويسنده me & my aunt |


 تبریک سال نو به همه شما دوستای عزیــــــــز

از اونجا که سانتا همیشه واسه لیلیان و دوستاش کادو میاره . حالا هر چی!   عمو نوروز خودمونم هر سال واسش یه چیزی میاورد.

امسال دیدیم سانتا با یه دفتر  و مداد رنگی و ... کلی پیش  لیلیان عزیز شده... فکری کردیـــــم!

یه ساک خرید . کیف و کفش و جوراب و ست کاردستی و پیرهن از baby shop . ساک پشت در خونه ما بود. که صبح روز عید اومد و دیدش. ..هیچی دیگه خلاصه عمو نوروز شد یه هبه قند از گلو رفت پایین.

بلــــه بالاخره ما باید به هر چی که خودمون داریم افتخار کنیم.    مگه ما میذاریم سانتا بیاد جای عمو نوروز و بگیره.

روز عید شیک و پیک کردیم و رفتیم رستوران بابایی. لیلیان تو خرید ماهی نظر داده بود و گل لیلی واسه هفت سین انتخاب کرده بود و هم تو چیدن سفره به مامانش کمک. بعد سال تحویل یه کم برامون قر داد. 

عیدی  میدی و ..... از این و از اون.  بچه به شکل شاباش از باباییش عیدی میگرفت.   بعد فخرشو به کی میفروخت.  فقط به اینجانب.

گفتم لیلیان بابایی فقط یه دونه از اون پولا به من داد. به تو چی. گفت : (هفت تـــا) هفت تا یعنی خیلی.

گفتم خوب یکشو بده به من. گفت نه الان میرم از بابایی واست میگیرم. .. رفت و اومد گفت.. بابایی گفته دیگه ندارم. اشکال نداره ..بیا این ۱ دونه ماله تو.. بوسش کردم و گفتم نه عزیزم ماله خودت. شوخی کردم! لبخند و .. تموم شد. شب برا بابایی تعریف کردم. زد زیر خنده!

بابایی گفت: وقتی  لیلیان اومد پیشم گفتم به خاله دادم. کافیه. واسه اون ندارم. اما بیا این ۳ تا هم ماله تو....

من:

 سبزه های مامانی و خاله اسون هم امسال خوب گرفت .. بر عکس هر سال. آخه اینجا هواش یه جوریه که زود سبزه ها میگندن.!

دیروز هم خونشون دعوت بودیم. از شب قبلش  بهمون گفت. اومدین خونمون زود برین.. که شب نشه من میخوام برم بیرون بگردم.   ...

کلا خیلی گشتاپو شده این روزا... 

حالا عنوان این پست خیلی هم بی ربط نیست.  از کلاس کاراته راضیه. و حرکت های  کاراته ایش تو خونه زیاد شده..

کارنامه ی ترم ۲ هم بسیــــــــار زیاد عالی بود. و بهترین چیزی که ما فهمیدیم این بود که

میس یا همون معلمش به مامان فرین گفته لیلیان تا حالا چند تا داستان کوتاه تو کلاس نوشته.  و خیلی هم خوب مینویسه. ما کلی ذووق کردیم.

عید همتون مبارک. باشه.  و شاد و موفق باشین هر جا که هستین.

         

لیلیان در روز ولنتاین.

۴ شنبه سوری ۱۳۸۹ ابوظبی.

 نوروز ۱۳۸۹ . - ۲۰ مارس ۲۰۱۰

 اینم یه قسمت از تئاتر سیندرلا و کفشهای جادویی. که دوتایی رفته بودیم. ( لیلیان و خاله) 


Original Video - More videos at TinyPic
تاريخ Sat 27 Mar 2010ساعت 10:21 AM نويسنده me & my aunt |


تاريخ Sun 28 Feb 2010ساعت 9:38 PM نويسنده me & my aunt |


امتحان ها یکم سخت و بود بخصوص فرانسه اما خدا رو شکر خوب گذروند  :)

۲ هفته پیش بود هوس سینمای لیلیان جون گرفته بود... از اونجا که مامان و خاله و ... حوصله فیلم نداشتن. بابا محمد قبول کردن کوچول رو ببرن سینما..

لیلیان اومد : وااااااااااااااای این قدر خوب بود. 3D بود..

ما: چی رو دیدین؟   لیلیان:   AVATAR  اما تو اگه خواستی بری ببینی حتما با یکی برو که اگه ترسیدی بغلش کنی !!  بعدی ایشالا the princes and the frog

خلاصه... 

فردا تو ABU DHABI THEATER تئاتر سیندرلا و کفشهای جادویی هستش . و لیلیان ذوق زده و مشتاق.

تنها چیز عذاب آور امروز کارتون های ام بی سی 3 هستش.  به غیر از چندتاشون بقیه همه تهاجمی و وحشتناکه. و لیلیان هم شدیدا تلویزیونی شده این روزها. امیدوارم کارتونهاشون نابود شه

عکسهای تولد لیلیان در دست آپلود میباشد  به زودی خواهیم دید اینجا.

خیلی خوشحال بود. بخصوص وقتی دید هر کی بیشتر از 1 دونه کادو  گرفته... دایی علی هم 1 هفته اومد اینجا و براش یکی از گوسفند های کارتون Shown the Sheep آورد .اون تپله. که خود منم عاشقشم.

پیشرفت قند عسل تو چند تا چیز خیلی خوب بوده: حفظ سوره های کوچیک قرآن. فرانسه و شیطونی...

شیرین زبونی ها

خاله بزرگه جایی دعوت داشت و از اونجا که خیلی لیلیان و همه جا با خودشون میبرن و این دفعه نتونستن. لیلیان خانوم پشت سر خالش:  من اصلا از activity های اسون خوشم نمیاد.. مارو هم باید با خودش ببره آخه. !!!!!!!!!!!

دیشب هم ما داشتیم میرفتیم جایی. لیلیان: من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم اگه رفتی دیر اومدی و صبح خوابالو بودی نتونستی بری سر کار! 

من:.... و تا دلتون بخواد شیرین زبونی.

آهنگ مورد علاقه و بسیار قر درار حتی تو ماشین در این روزها .(سوسن خانوم) (برو بکس)

تاريخ Tue 26 Jan 2010ساعت 11:43 AM نويسنده me & my aunt |


تولدت مبارک Happy Birthday

صدای هدفون هاتون رو زیاد کنید !!

اولین کارنامه لیلیان رسید به دستمون و خدا روشکر همه رو خوب خوب پاس کرده بود.

ریاضی. انگلیسی. فرانسه. کامپیوتر. عربی و .. کلا همه رو. این روزها هم درو دیوار و بنر های تبلیغاتی و همرو سعی میکنه بخونه . وقتی میتونه ۱ کلمه ای رو درست بخونه کلی خوشحال میشه.

دیروز دیگه ار مدرسه خداحافظی کرد برای تعطیلات زمستون و سال جدید و کریسمس...

همش منتظر سانتاگلاس(پاپا نوئل) هستش که چی میخواد براش بیاره. دیروز حرف جالبی زد.

گفت مامانی میدونی چیه؟  اینجا که عمو نوروز ندارن... ایران هم سانتاگلاس ندارن.. مامانی: خوب

لیلیان: اما من هر دوشو دارم .هردوشون منو میشناسن میدونن که باید برام کادو بیارن.

مامانی: بلــــــه از همون دیروز هم درخت کاج کریسمس رو گذاشتیم براش و کلی دیزاینش کرد.

 

از اونجایی که تولد لیلیان با من (خاله) فقط ۸ روز فرقشه. الان ۸ روزه که گذشته و تولد خودش اومده هنوز داره برای من کارت تبریک درست میکنه و میده. تا الان ۲۰ تا نقاشی و .... اینا جمع کردم. قربون مهربونیهاش برم که خیلی .امسال به فکر من بود.

لیلیان گیم های وبلاگش کم بود!!!! حالا دیگه همپای ما تو فیس بوک farmville بازی میکنه. و رقابتی بس سخت رو با ما میگذرونه خیلی جالب وقتی میخواد بگه:  چی بکارم .   میگه: خوب من چی بکاشم؟؟؟ 

دیشب هم همه با هم رفتیم AD Village و خیلی به لیلیان خوش گذشت.

حنا گذاشت رو دستهاش. صورتش رو نقاشی کردن. عکس با دزدهای دریایی و رنگ آمیزیه مجسمه ی سفید برفی و حباب بازی و ....... خلاصه یک شب خوب ... جای همه خالی.

یه اتفاق جالب هم افتاد.. لیلیان تو ایران دیده بود بچه ها همرا

ه پلیس میشن. خوشش اومده بود و از اون موقع همش ادعا میکنه که منم police assistant هستم. 

دیشب تو همون ویلج ابوظبی بودیم .یه پلیسی اومد از جلومون رد شد.

من: لیلیان همکارت !!

لیلیان:  هییییس!!!! نمیخوام بفهمه من اینجام...

 همه : البته تو دلمون...

این فیلم  کوچولو هم ماله زمان مسابقاتformula 1 هستش ۱ ماه پیس. که لیلیان با مینی موتور های جدید پلیس داره حال میکنه.


Original Video - More videos at TinyPic

اینم ۲ تا عکس از چیدن پرنسس ها و بازی لیلیان.

 

... تا پست بعد خداحافظ. تولد لیلیان یادتون نره.

 

تاريخ Fri 18 Dec 2009ساعت 12:59 PM نويسنده me & my aunt |


امیدوارم بتونید به راحتی عکسها رو  ببینید..

دوستتون داریم.

و اما اهم اخبار

- مامانی مهین اوووووووووووووووومد....  با شعر ها و قربون صدقه رفتن های خاصه خودش.....

بعد از ۴ ماه.

-  لیلیان شبها به زور میره خونشون. با گریه و ......   واخ واخ واخ نخونید اینا رو واسه کوچولوهاتون..

خرید ۱ عدد لاک پشت  خیلی کوچولوه.. اسمشم گذاشته لاکی.... عکس اونم میذاریم...

 

تا بعد..

 

تاريخ Sun 22 Nov 2009ساعت 11:31 PM نويسنده me & my aunt |


ای بابا قربون وقت...

راستش لیلیان ۲ ماهه از ایران برگشته. و من بعد ۲ ماه پست جدید مینویسم.

لی لی خانم رفتن Grade 1 و خوب از همه چی راضیه. بعضی وقتها میگه که میس فرانسیس یکم سخت گیره اما همین که از مدرسه میرسه خونه یک ربع .بیست دقیقه ای خودش میشه میس فرانسیس و کلاس راه میندازه... تو اون لحظه هیچ کس حق نداره بره تو اتاق و مزاحم کلاس خانم بشه.  به همه درس میده. آواز میخونه . یکی رو میفرسته کورنر. به یکی جایزه میده..   و ... تا نهار.

دلش برای مامانی مهین تنگه. که ظهر ها واسه نهار ۲۰ ساعت نازشو بکشه... منو مامان فرینش و خودش  با هم ظهر ها نهار میخوریم... بعد میرسیم به خوان دوم.. که لیلیان جان بیا و یه لطفی بکن ۱۰ دقیقه بخواب...

اینروزا لهجه ی شیرینی پیدا کرده.. خیلی با مزه فارسی صحبت میکنه.. کاملا درست و بی نقص اما با یه لهجه ی جالب. تا قبل از اینکه فرانسه یاد بگیره این جوری نبود. اما الان فرق کرده.

اصلا یادم نمیاد به من گفته باشه خاله. اما این روزها یک خاله خاله ای راه انداخته . یکم هم میکشه  و میگه خالـــــــــه.

با هم شعر های فرانسه رو زیاد تو خونه میخونیم. خیلی دوست داره. برا خودمونم خوبه. چند کلمه ای یاد گرفتیم .

هر کی از سفر میاد و میره واسه قند عسل خانم کلی چیز میز میاره.. اما لیلیان هیچ وقت از هدیه و سوپرایز سیر نمیشه. از همین حالا هم داره برنامشو واسه کادوهای تولدش به تک تکمون میگه...

ایران بهش خیلی خوش گذشت. با یه آّهنگ عربی که حفظش کرده تو هر مهمونی ای کلی قر داده..

عربی رقصیدنش واقعا دیدن داره. بچمون حرفه ای میرقصه 

از ایران تا میتونست کتاب و سی دی و لپ لپ و .. اینا واسه خودش آورد. و تا همین حالا سرگرمه.

خیلی جالب جمع و تفریق  میکنه.  بعضی وقتها انگشتهای تپلش تو هم قفل میشه و دوباره از اول میشمره...

هر کی اذیتش کنه سریع کف دست بابایی میذاره و بابایی هم با کمر بند طرف رو تهدید میکنه. تهدیداش خیلی باحاله ..  لیلیان  هم قانع میشه.

یه کلمه های قلبه سلمبه ای میگه بعضی وقتها که آدم دلش میخواد بچلونتش...

از بابایی یاد گرفته بگه.. هییییییی ددم یانده (ترکی) و ....

از همون کوچولوییاش هم این دو تا کلمه ی  ( بنویس ) (ننویس) رو میگفت  (بویس  - نویس) دایی علی هم عاشق اینه که یه کاری کنه تا لیلیان این دو تا کلمه رو هی تکرار کنه.

درصد وروجکی و شیطنت بسیار زیاد بالا رفته. بعضی وقتها مثل موشک از این ور به اون ور خونه میدوه.

چند وقت پیش بود کلکسیون پاک کنی که من بچه بودم جمع کرده بودم و دید و ازم خواست که اونا رو بدم بهش.

هر کاری کردم دیدم پاک کن هام داغون میشن. خیلی با احساس گفتم نه عزیزم اینا رو نمیتونم بدم.

که ....  مصیبتی کشیدیم. اما کوتاه نیومدیم.

حالا خودش هر روز یه پاک کن میخره و مثلا داره جمع میکنه. اونم فقط پاک کن.

کوچول خانم یه ۴ - ۵ روزیه سرما خورده و مدرسه نمیره تا خوب خوب بشه. و خدایی نکرده با این وضعیت خطر ناکی که اینجا هست (آنفولانزا ) خطرناکه ییاد سراغمون....

لیلیان عکس و فیلم زیاد گرفته تو این مدت آمادشون کردم حتما میذارم اینجا. دنبال یک وقت واسه آپلودشون میگردم

مرسی از همه شما.

 

تاريخ Thu 29 Oct 2009ساعت 12:6 PM نويسنده me & my aunt |


 این پست رو امروز ( از خونه ی خاله فاطمه) دوتایی نوشتن....  

لیلیان ایرانه و کلی خوش میگذرونه

 

این شکلکها از طرف لیلیان:

و این ها هم از طرف کیمیا جوووووووووون :

 

خاله ( اینجانب) سلام دارند خدمت همتون

تاريخ Sat 15 Aug 2009ساعت 8:58 PM نويسنده me & my aunt |


تاريخ Thu 16 Jul 2009ساعت 10:33 PM نويسنده me & my aunt |


 

ما تصمیم گرفتیم این وظیفه ی مهم رو به گردن خود صاب بچه ( مامان لیلیان) شایدم خود بچه ( لیلیان) بندازیم... که اینقد پیش شما شرمنده نشیم.. خیلی دلم میخواد تند تند از کاراش و اداهاش و حرفاش بیام و بنویسم. اما  من دیگه باید دنبال وقت بدو ام تا بهش برسم.

خلاصه امیدوارم اون ها هم قبول کنن و بیاد تو این راه خیر یه قدمی بردارن.اگه  هم نکنن که باز خودم در خدمتم.

این روزها هم که کلا کارم تو اینترنت شده دنیال اخبار روز ایران گشتن  

خوب از خودمون میگذریم. به لیلیان میرسم که الان ۱ هفته است ۱ دندون جلوش افتاده.

در واقع دندون دیگه به یک مو بند بود ولی  تحمل میکرد... مامانی هم از ترس شب که خوابش ببره با اون وضعیت. به لیلیان ۱ موز تعارف کرد لیلیان هم با کمال میل گرفت و گاز زد... ۲ دقیقه هم نشد دیدیم خانم داد میزنه بیاید دندون منو ببینیـــــــــــــــــــــــد !

واااااااااای چه قربون صدقه ای رفتیم. طوری که برگشت گفت حالا جایزه برام چی میخرین؟ جایزه دندون..!!!!

۲۸ خرداد تولد دایی علی بود و ما یه جشن کوچولو راه انداختیم. اما همه چی ظاهرا برای لیلیان بود.

بچه قربونش برم چش نداره ببینه تولد یکی دیگه است... گفتیم رو کیک نوشته happy birthday نذاشت ادامه اش رو بگیم.

گفت اصلا هم ننوشته علی... نوشته لیلیان. ما هم گفتیم بله.  اول کادوی لیلیان باز شد بعد ماله دایی.

دیگه اینکه... لجبازی توی یه چیزایی  و شیطونی ها روز به روز رو به افزایش هستش.

لیلیان امسال هم جزو باهوشترین های کلاسشون شد. تو جشن آخر سال هم حسابی هنر نمایی کرد.

سرود هایی که خوندن به چند زبون  :  love is in the air

 . صغار و بس . خلصتی سنین. we are from the giggles

aan elephant که این یکی چون فرانسوی هستش من نمیدونم چه جوری نوشته میشه. ولی لیلیان خیلی خوب میخونتش.

بازی مورد علاقه این روزها: ۴ ساعت چیدن قصر پرنسس ها و  پچ پچ با خودش بازی کردن.

با کارتون . جعبه خونه  ساختن و رو در و دیوار جعبه نقاشی کشیدن. بعدش هم دعوت از همه که برن تو خونه اش

لی لی رو هم خیلی خوب بازی میکنه.  دوپا دوپا میپره... و نفس نفس میزنه. البته اگه خودش لی لی رو بکشه. تا شونصد هم ادامه داره...

الانم که دارم مینویسم کنار من نشتسته و میخواد بنویسه .

لیلیان براتون مینویسه:

lilian-look-

عکس های جدید آماده است همین امروز فردا اینجا میبینید.

دوستتون داریم. 

تاريخ Thu 25 Jun 2009ساعت 2:9 PM نويسنده me & my aunt |


چند روز پیش به خاطر یک سری تذکرات مامان فرین که:

- از بیرون میای دستاتو بشور.

- لجبازی نکن و و و ...

قهر جالبی فرمودند و پشت در اتاق هم این سه کلمه رو نوشتن که کسی مزاحم خانم نشه...!

خوشگلشم کرده.

قربون اون سوادت بشم من.

نوشته :

NO LOOK .  YOU SEE . Lilian 

بعضی وقتها هم بهمون cry face  میده.

  

 

تاريخ Fri 8 May 2009ساعت 4:44 PM نويسنده me & my aunt |


 

سلام

لیلیان یوزارسیفی....!

تیتراژ سریال رو حفظه....   کلی سوال که چرا تموم شد... چرا بقیه اش رو نشون نمیدن.؟.

امروز خیره شده بودم به نگاهش. یهو پریدم و ماچ. از لپ و سر و گردن...و قربون صدقه رفتن. ای طفلک خاله.... چنان استقبالی از ابراز محبتم شد که ....

لیلیان:  مگه عمو پورنگ نگفته بود نباید از گوش هیچ کسی بوس کنی یا دم گوشش صدا کنی؟

خاله: بله

لیلیان: حالا اگه مایه گوش من دراد چی کار کنیم بعد..؟

خاله:  

البته تو دلم:

........................................................

قربون همتون که سر میزنید.

تاريخ Sun 3 May 2009ساعت 9:46 PM نويسنده me & my aunt |


یک قاب نقاشی (اثر: لیلیان نجار)

ببینین چی کشیده .... اسمش رو هم تایپ کرده.!

 لیلیان و مامان و باباش  از دیروز  پیش ما بودند و ما و خودش خیلی خوشحال بودیم. 

البته لیلیان همیشه دنبال یه بهونه است تا شب بمونه خونه مامانی. تا صبح همه نازشو بخرن.

اینروزا با اومدن دایی علی... صر و صدا ها دوباره تو خونه برگشته.... یا اون دنبال لیلیان و میخواد بخورتش... یا بر عکس...  لیلیان هم که بلااااااا .... از قصد میره شیرین زبونی میکنه تا دایی بگیرتش و حسابی بچلونش.  یه چند وقتی هم هست... هر چیزی رو میخواد برای کسی توضیح بده یه کلمه جالب آخرش میزاره....

مثال:   اینجوری نیست که  """"جان جانانم """"   از کجا و کی یاد گرفته خدا میدونه...

دلمون برای بابایی هم خیلی تنگه. . بابایی امیدواریم سرحال و سالم باشی.

همین روزا عکس جالبی از لیلیان میزارم که تو مدرسه ازشون گرفتن.

دوستای وبلاگی... همه و همه  خیلی دوستتون داریم.

تاريخ Fri 20 Feb 2009ساعت 5:12 PM نويسنده me & my aunt |


سلام

لیلیان قبل از شروع جشن تولدش..

که با مامان و باباش رفتن عکاسی و چند تا عکس خوشگل گرفتن اینم یکی از همون هاست.

این  عکسهای تکی رو هم خودم ازش انداختم.

تولد لیلیان تو رستوران بابایی (پدرم) بود.ظهر اونجا رو آماده کردیم.

دیگه جمع دوستان و خاله و عمه و عمو و مامانی و .... دست .. دست ... جای شما خالی...

لیلیان هم خوب برامون قر داد...

فقط رسم و رسوم تولد رو بهم زده بود  و از اول تولد کیک و بند و بساط رو میز بودن...البته از شوق زیاد بود . چون کیک " سیندرلا " رو خودش انتخاب کرده بود

لحظه خیلی حساس هم باز کردن کادو هاش بود که وصف ناپذیره...

کلی بوق زدیم و بادکنک تکرکوندیم و فشفشه بازی

 تولد مبارک رو هم به چند زبون زنده دنیا خوندیم

ما: تولد تولد تولد مبارک ....لبت شاد و دلت خوش....

عمه ها و عمو . باباش:  سنة حلوة يا جميل  سنة حلوة يا ليليان  سنة حلوة يا جميل

دوستاش و خودش و همه: happy birthday to you ....

یادمون نره که بگیم.. جای دایی علی و بابایی خیلی خالی بود...

اینم مامان فرین و بابا محمد (مامان و بابای لیلیان )

ممنون از تبرک های همتون( .. خدیجه ..خاله پرستو . ننه گلی .. مامان آرش  ارغوان ..

مامان والا .. الهام عزیز ... مامان فندق .. مامان شایگان و ........خیلیییییییییی دوستتون داریم

تو این جشن تولد وبلاگی... خاله لیلا و کیمیا و سارای عزیزم هم کلی سوپرایزمون کردن.. مرسی.

تا پست بعدی..

تاريخ Fri 26 Dec 2008ساعت 7:37 PM نويسنده me & my aunt |